باطل شد
باطل کردم
وبلاگ جدیدم:
چندي ست در خيالم.براي سكوت برجي به بلنداي فرياده عشق.بنا كرده ام
عشقت را در ديروزها درو كردم.از مزرعه ي دلكم.
شرمسار از بارانم.كه آن را به كنجي تاريك فروختم.
از زمين شرمسارم كه اشكهايم را نسارش نكردم.آخر بال و پرم را با آن شستم.تا غبار غصه هايم از چشمانش پنهان بمانند.
در شب زندگي.سفيديه دل را به آسمان دادم و سياهي اش را به دل خريدم.تا صبحي كه پرواز در آن بود.زودتر از مرگ برگها فرا رسد...
يادت است؟ خاكي چشمانت را تمنا مي كردم.با همين چشمانه سياهم.
يادت است؟ دود را جاي آتش مي نگريستي...در خوابهايم جايه دود مي نشستم.هر چند وجودم خاكستر مي شد...
سوختم.دربدر جاي قدم هايت شدم.نديدي.
تو را نه در سياهي.در سفيدي چشمانم جاي دادم.تو را نه در ديده.در دل جاي دادم...
تو...خون كردي.پايمال كردي.دريدي و گريختي...
و حال نه ديده.نه دل دارم.
تنها گوش...كه آن را نيز بر شمردن ثانيه ها گمارده ام...

لینک ثابت نوشته شده در 87/10/22ساعت 5:41 PM توسط A07 |
:
:
هر کس خدا را بپرستد و خق بندگی او را بجای آورد , خداوند به او بیش از آنچه می خواهد می رساند .
:: اگر سه چیز نبود , هرگز فرزند آدم سر تسلیم فرو نمی آورد : فقر و نیازمندی , بیماری و مرگ .
:: اسقاط تدریجی خدا بر بنده خود , این است که تمام نعمتها را بر او می بخشد و شکر و سپاس را از او می گیرد.
:: بخیل کسی است که در سلام کردن بخل ورزد. نيز می فرمایند : به کسی که سلام نداده اجازه صحبت ندهید.
:: کسی از نظر مقام و منزلت بزرگوارتر است که به زرق و برق دنیا در دست هر که باشد ارزش قائل نشود.
:: هر کس از کار فرو ماند و راه تدبیر بر او بسته شود , کلیدش مداراست.
:: بپرهیز از کاری که برای آن ناچار به عذرخواهی شوی . زیرا مومن نه بدی کند و نه پوزش طلبد ولی منافق هر روز بدی می کند و عذر می خواهد .
:: خداوندا مرا با احسان خود , فزون طلب منما و با بلا و گرفتاری ادب مکن.
لینک ثابت نوشته شده در 87/10/08ساعت 5:35 PM توسط A07 |
بنام خدا
جاده ای را پیموده بودم که سنگ فرشش تنهایی و دیوارهایش غصه ها بود ، به خلوتگاهم رسیدم و چشمانم را بستم ،تا دوباره به رویاهایم بی اندیشم ، تا در خاطرات پر بزنم و اوج بگیرم ، اما من که ماهی بودم !!
ماهی که سالها پیش از اقیانوس دل مادرش به بیرون رانده شد و در خشکی زمین افتاد . خبر داده بودند که در آن دور دستها آبی است... !! ولی این ماهی نه پای رفتن داشت و نه پر پرواز سالها خورشید را بدرود گفت و ماه را درود ، سالها به آسمان ابری نگاه دوخت تا شاید ستاره ای در آن بیابد ، ستاره ای که او صاحبش گردد و او نیز مسیر دریا به او بیاموزد .
سالهای خاکستری رنگ گذشتند تا روزی که ... ! ماهی گیری او را گرفت ! دل او را گرفت و دوباره به راه خود ادامه داد ، ماهی او را صدا کرد : آهای ماهی گیر ، دلم را بردی ، خودم را نیز نببر ، ماهی گیرگفت : نه ! ماهی گفت : دلم را با خود بردی پس دل خودت را به من ده . ماهی گیر خنده ای زد و گفت : دل من مال دیگریست و رفت ، او رفت ماهی به رفتنش نگاه کرد آن دورها ماهی گیر چیزی به باد گفت : با آمد در جای خالی قلب ماهی پیچید و آن را سوزاند و رفت ، جای سوختگی ها سخنی بود که ماهی گیر گفت : تنها آمدی ، تنها زندگی خواهی کرد و تنها خواهی رفت !!
ماهی به آسمان ابری نگاهی دوخت و باران را خواست تا اشکهایش را کس نبیند .
باران بارید و روحش را نوازش کرد ولی جسم خسته اش را که غرق در خون بود شست و خوناو را به زمین داد . زمین تشنه بود . تنشنه یخون دل ، باران ماهی را سوزانتر کرد و زمین را وسوسه به در آغوش کشیدن جسم ماهی.
ماهی سالها به جای پای ماهی گیر نگاه می دوخت و می خزید ، امام هنوز بر جای خود بود ، سالها گذشت ... رهگذری حال ماهی پرسید و او گفت : دلم را بردند !! ماهی خندید و دوباره گفت : ولی دلی به من نداند .
رهگذر پرسید : پس چرا می خندی ؟ ماهی در جواب گفت : خنده ی تلخ من از روی دل خوشی نیست ، رهگذر شرمسار شد وو چشم از ماهی دزدید و به زمین خیره شد و گفت : چرا با دیگری نرفتی؟
ماهی گفت : من که پرنده نبودم تا مردم بر شاخ درختی دگر بنشینم ، دلی دادم در انتظار دلربا جان نیز خواهم داد ...
یک آن به خود آمدم !! روی مبلی که جلوی پنجره ی اتاقم بودم لم داده بودم . بیرون داشت بارون میومد ، ناخود آگاه خود را به سمت پنجره ی همیشه بیدار اتاقم کشیدم تا بوی بارون و زمین بارون زده رو حس کنم ، پنجره رو باز کردم و جلوش ایستادم ، چند قطره هم چشمان من به یاد خواب بارانی که دیده بودند نثار باران کردند ، 3 قطره ی تنها بین هزاران قطره ی آزاده باران گم شدند . برگشتم و روی مبل لم دادم و چشمانم را بستم تا شاید دوباره باران روی خاطرات سوزانم که مرا تشنه تر می کند ببارد .
پلکهای خسته ام را که می گشایم چیزی در وجودم می شکند.نگاهم به چشمان همیشه بیدار پنجره گره می خورد.(باز باران می بارد.)و حسی ناشناخته همراه با حرکت آرام و زیبای قطره ها در وجودم جنبشی مبهم را به ارمغان می آورد.ناخواسته از جا بر می خیزم و فاصله ام را با زلال باران کم و کمتر می کنم.نمی دانم چرا دلم نمی خواهد در به روی مهمان ناخانده ام بسته بماند!؟
رطوبتی دلچسب کف دستهایم را از پاکی پر می مند.دو قطره اشک از روی گونه هایم سر می خورد و در میان هزاران قطره بی قرار گم می شود زیر لب آهسته زمزمه می کنم:(باران.باران
).انبوه ابرهای سرگردان در خاکستری مه آلود آسمان بر وسعت تنهائیم لبخند می زنند و من پر می شوم از حس نسیمی که آرام آرام مرا ابرها را هزاران قطره باران را و تمام خاطرات بارانی را به دنیایی فراسوی مرز واقعیتها فرا می خواند.سفری به تمام لحظه های ناب و سبز شکفتن.سفری به لحظه با شکوه گذر پر شتاب صاعقه ای از دل تیرگی آسمان.سفری به یک لحظه عشق.به یک بار پرواز در سادگی یک نگاه.پاکی یک دل و شکوه یک دل دادگی معنا می یابم و روح خسته ام را به نوازشهای پر آرامش دستانی می سپارم که هنوز بوی خوش آشنایی دارد.دستان پرتوانی که می تواند صفحه های سیاه دفتر خاطراتم را پاره پاره کند و می تواند مرا به اوج برساند
.صدایی دریای آرامشم را طوفانی می کند.به خود می آیم.آسمان آکنده از ابرهای تیره است.پر از تیرگی و خشکی.دستانم از خشکی می سوزد.از آن هزاران قطره زلال تنها دو قطره مانده آن هم به روی گونه های رنگ باخته ام
.صدایی روی تن سکوت شب ناخن می کشد:پاییز آن هم بدون باران!!و من فقط سر تکان می دهم و باز به سوی صندلی راحتی ام می خزم و پلکهایم را روی هم می فشارم
.شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خوابهایم باران ببارد
در سیله نگاها چشمانم چشمانی را یافت که حس زندگی را برای من خسته با خود داشت.در پی
رسیدن دویدم.از من گریخت...![]()
دیداری دوباره را صبر باید صبر کرد.روز را در انتظار دیدن ستاره ها بر لب پنجره ای که در خیالم ساخته بودم می نشستم.نگاه زیبای او پرده ای بود بر نگاهم که در تاریکی به دنباله هیچ می گشت.شب بارانی بود و دل گیر...دلکی که در سینه داشتم عاشقانه ثانیه ها را رنگ میکرد تا در طلوع دباره ی آفتاب خشک شوند.دلکم سالها بود که شکسته بود.اما او نفهمید این را در نگاهی که هدیه اش کرده بودم.عاشقانه سفر عمرم در رودخانه ی زندگی می نگریستم.رفتنی بی برگشت!!
ادامه دارد...
♠♥♥♥♥♥♥♥♠
خیلی وقته که دلتنگ دلتنگی ام...از باران نوشتم باد بر سرم خود را ویران ساخت.از زمین نوشتم آسمان برایم گرفت...خیلی وقت است که آسمان برایم ابری است.دلم برای دیدن غروب تنک است.غروبی که خون خورشید را ریخت تا شب را سیاه پوش مرگش کند.آسمان شب نیز زیباست ولی شب نیز ابری است برای من.من همیسه در انتظار دیدن ستاره ها می نشینم.یعنی ستاره ها هم این انتظار را در خود معنی می کنند؟
یادش بخیر! دلی در سینه داشتم.چشمانم آن را به دیگری سپردند
او نگرفت و دلم بر زمین افتاد و شکست
!!خزان پاییز بود.سرد و بارانی.اما دلک شکست ام سوخت و خاکستر شود با نگاهی که او بر چشمانم تحمیل کرد
.من نیز هماننده شب سیاه پوشم اکنون

بعضی وقتها باورهای ما خالی از واقعیت است و ناباوری هایمان واقعیتی غیر قابل لمس.
آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم

مستانه سر به سینه مهتاب می گذاشت
با خنده ای که روی لبت رنگ می نهفت
چشم تو زیر سایه مژگان چه ناز داشت
در باغ دل شکفت گل تازه امید
کز چشمه نگاه تو باران مهر ریخت
پیچید بوی زلف تو در باغ جان من
پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت
آنجا که می چکید ز چشم سیاه شب
بر گونه سپید سحر اشک واپسین
وز پرتو شراب شفق بر جبین روز
گل می شود مستی خندان آتشین
آنکا که می شکفت گل زرد آفتاب
بر روی آبگینه دریاچه کبود
وز لرزه های بوسه پروانگان باد
می ریخت برگ و باز گل نوشکفته بود
آنجا که می غنود چمنزار سبزپوش
در بستر شکوفه زرین آفتاب
وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست
دامان کوه بود چو گیسو به پیچ و تاب
آنجا که مهر کوه نشین مست و سرگران
بر می گرفت از ره شب دامن نگاه
در پرنیان نازک مهتاب می شکفت
نیلوفر شب از دل استخر شامگاه
آنجا که می چکید سرشک ستاره ها
بر چهر نیلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوی شبنم لغزنده شهاب
مهتاب می کشید به رخسار گل زبان
در پرتو نگاه خوشت شبرو خیال
راه بهشت گم شده آرزو گرفت
چون سایه امید که دنبال آرزوست
دل نیز بال و پر زد و دنبال او گرفت
آوخ! که در نگاه تو آن نشو خند مهر
چون کوکب سحر بدرخشید و جان سپرد
خاموش شد ستاره بخت سپید من
وز نوامید غم زده در سینه ام فسرد
برگشتم از تو هم که در آن چشم خودپسند
آن مهر دلنواز دمی بیشتر نزیست
برگشتم و درون دل بی امید من
بر گور عشق گم شده یاد تو میگریست
مستانه سر به سینه مهتاب می گذاشت
با خنده ای که روی لبت رنگ می نهفت
چشم تو زیر سایه مژگان چه ناز داشت
در باغ دل شکفت گل تازه امید
کز چشمه نگاه تو باران مهر ریخت
پیچید بوی زلف تو در باغ جان من
پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت
آنجا که می چکید ز چشم سیاه شب
بر گونه سپید سحر اشک واپسین
وز پرتو شراب شفق بر جبین روز
گل می شود مستی خندان آتشین
آنکا که می شکفت گل زرد آفتاب
بر روی آبگینه دریاچه کبود
وز لرزه های بوسه پروانگان باد
می ریخت برگ و باز گل نوشکفته بود
آنجا که می غنود چمنزار سبزپوش
در بستر شکوفه زرین آفتاب
وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست
دامان کوه بود چو گیسو به پیچ و تاب
آنجا که مهر کوه نشین مست و سرگران
بر می گرفت از ره شب دامن نگاه
در پرنیان نازک مهتاب می شکفت
نیلوفر شب از دل استخر شامگاه
آنجا که می چکید سرشک ستاره ها
بر چهر نیلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوی شبنم لغزنده شهاب
مهتاب می کشید به رخسار گل زبان
در پرتو نگاه خوشت شبرو خیال
راه بهشت گم شده آرزو گرفت
چون سایه امید که دنبال آرزوست
دل نیز بال و پر زد و دنبال او گرفت
آوخ! که در نگاه تو آن نشو خند مهر
چون کوکب سحر بدرخشید و جان سپرد
خاموش شد ستاره بخت سپید من
وز نوامید غم زده در سینه ام فسرد
برگشتم از تو هم که در آن چشم خودپسند
آن مهر دلنواز دمی بیشتر نزیست
برگشتم و درون دل بی امید من
بر گور عشق گم شده یاد تو میگریست

دیشب دلی پر از جای آفتاب شکست!
جیرینق جیرینق تیکه هاش بغضم رو بیدار کرد.اما خسته بودم از شعر گفتن خسته بودم از نقاشی کردن خسته بودم از عاشق شدن!!پس گریه نکردم...
اشکی نداشتم.دریای دلم خشکیده.من سالهاست که در انتظار بارونم.
اما حالا دلم سوخته.خاکستر شده و میترسم از بارون.میترسم بباره و خاکسترم و بشوره و بی دل بشم!!
ادامه مطلب
لینک ثابت نوشته شده در 87/08/14ساعت 11:51 AM توسط A07 |
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منت ظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.
لینک ثابت نوشته شده در 87/08/09ساعت 11:1 AM توسط A07 |
به نامه خدا
سلام.
همیشه قبل از اینکه ببینمت کلی باهات حرف میزدم.ولی وقتی می دیدمت.جز سلام نمی تونستم چیزه دیکه ای بگم.دوست داشتم همه ی حرفای دلم رو سر تو خالی کنم.آخه من هیچ کس رو اندازه ی تو... .
تا حالا برای کسی نامه ننوشتم برای همین نامم شاید خوب نشه.ببخش!
می خواستم حرفای دلم رو لرات بنویسم.اما این کاغذ کوچیک که دوم نمی یاره!دوست دارم داد بزنم.بگم...!
اون اولش که این احساس رو پیدا کردم و خاستم به تو بگم,خجالت کشیدم,بعده یک مدت ترسیدم,ترسیدم با گفتنم تو ا من بدت بیاد و حتی اون رابطه ی کودکانه ی بینمون هم از بین بره,اما بازم بعد از مدتی خواستم که بگم,ولی تم کنکور داشتی,نخواستم به خاطر احساسات مسخره ی من امتحانت رو خراب کنی,باز هم ریختم تو خودم,تو امتحان دادی,قبول شدی و رفتی دانشگاه,دیگه فرستش پیش نیومد که بگم من تو رو... .
این احساس یک طرفه من رو داغون کرد,همه ی فکرم تو بودی,همیشه فکر می کردم بعد از گفتنم عکس العمل تو چی می تونه باشه؟
هیچ وقت نزاشتم اشکام رو کسی ببینه,نمی خاستم مثل شمع اشکام رو تو روشنایی فریاد بزنم,می سوختم<لادی که از سمت تو می وزید خاکستر روحم رو روی شاخه سار بی کسیم می پاشید و می گفت:تنهایی اومدی,تنها زندگی خواهی کرد و تنها خواهی رفت!اما من می خواستم عشقم رو به رخت بکشم و بهت بگم...,آره اسم این حس من عشقه!!
گریه می کردم و برگای خشک پاییزی با خرد شدن خودشون زیر پایه یه دل شکسته آهنگ غم می نواختند,پاییزی که هرگز تمومی نداشت,پاییزی که تو تمومه فصلها کشیده شده بود,همون پاییزی که با بارونش چادری روی قلب بی کسم می کشید تا هر دلبری انو نبینه,تا من بتونم اونو فقط نساره تو کنم.
چشمه ی چشمام خشکید!خشک شد تا من بتونم برای تو بنویسم,تا نامه خیس نشه!
اگه می نوشتم هزار هزار کاغذ لازم بود,اما دیگه طاقت ندارم,نمی تونم,آخه منم آدمم,شاید دل داشته باشم!
دیگه حاشیه کافیه,میگم تو دلکم,و می نویسم تا تو حرف دلم رو بخونی
یه عمره که دوستت دارم


باز آمدم!!
اما نه با دلتنگی...
دلتنگی هایم را نیز سوزاندند.باد خواست خاکسترم را از سرزمین انسان ها برباید.
باران بارید!!
خیسم کرد.خیس تنهای.خیس درد.خیس غصه ها.
حال خاکستره باران زده ام را زمین در بر دارد.
زیر باران ماندم.بارانی که نمنمش مرحمی بود برای دله شکسته ی عاشقان.
بارانی که بی خبران مینگرندش و از آن فراری!
آنان می ترسند.از فریادی که باران سر داد.فریادی که برای پنهانه صدایی بود...صدای آواز درد.صدای شکستن دل!!


ادامه مطلب
لینک ثابت نوشته شده در 87/07/09ساعت 10:13 PM توسط A07 |
خدانگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهدار
چه کسي ميداند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟ چه کسي ميداند که تو در حسرت يک روزنه در فردايي؟ پيله ات را بگشا ...تو به اندازه ي يک پروانه زيباي
به من نگو که عشق التهاب قلب است
♥دوستت دارم♥
این هم شادترین سخن!!

زندگي وقتي قشنگه که در کتاب قانون آن اصل معرفت ماده محبت و تبصره عشق نوشته شده باشه.آخر از عشق تو ساکن در کلیسا می شوم میکشم دست از مسلمانی مسیحا می شوم یا لباس عاشقی را از تنم بیرون کنید یا که من خاکستر کوی رفیقان می شومتو مپندار که از عشق تو دل برگیرم... ترک روی تو کنم دلبر دیگر گیرم... بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری... من کفن پاره کنم عشق تو از سر گیرم... پیش هر تیغی سپر باید گرفت. پیش تیغ دوست سر باید گرفت. جانب خود را مبین گر عاشقی. جانب دوست در نظر باید گرفتطبیبان بر سر بالین من آهسته میگفتند که امشب تا سحر این عاشق دلخسته میمیرد ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا بپا خیزد چه سنگین میرود این مرده از بس آرزو دارد
در زندگی مشو مدیون احساس کسی تا نباشد رایگان عمرت گروگان کسی شونه هام رو بهت قرض میدم که روشون گریه کنی ..گوشام رو تابشنوه صداتو...دستامو تا اونا رو بگیری..پاهام که همراهیت کنه .. ولی قلبمو نمیدم..چون ار قبل مال خودت بوده ![]()
![]()
لینک ثابت نوشته شده در 87/06/14ساعت 9:36 PM توسط A07 |
تازه دارم میام خونه
محله ساکت و آرومه
خونه هم...
اتاقم مثل همیشه پر از درده
دیوارا دارن نگاهم میکنن
کامپیوتر میخواد با آهنگ آرومم کنه ولی نمیتونه...
دارم به تنهایی فکر میکنم
به این که چرا دیگه بارون نمی باره؟
خیلی وقته که می خوام گریه کنم...
---------------------------------
♥
میرم تو پارک
کسی اونجا نیست
برگ درختا ریخته زیرشون
راهی جلومه که پر از برگایه خشک و سایه هایی که درختا به کردن کشیدند
♥♠♥
قدمها را سنگین بر زمین می کوبم
برگها با تمامه وجود می شکنند...
مینوازند تا بغض من بشکند
تا گریه کنم...
----------------------------------
♥♥
قول دادم که گریه نکنم!!
پس باران
به جای من خواهد گریست
باران خواهد زد تا...
دیگر صدای شکست برگها را نتوان شنید...
----------------------------------
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
مرگ!!
توهم روزی خواهی مرد

به منه خسته و بی حوصله هشدار نده
بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه
به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده
به خدا من خودم رفتنیم
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خاموش و غمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه من مثل شهابی
وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن

♥دلتنگی♥
مي گويم : دلم برايت تنگ مي شود ، لبخند مي زني
مي گويم: " نخند! جدّي گفتم "
نگاهت را به موهايم که انگشتانت را درونشان راه مي بري دوخته اي و لبخند کمرنگي روي لبانت آرام گرفته است. سرم را روي پاهايت گذاشته ام و دارم به تو مي گويم که چقدر دلم برايت تنگ خواهد شد.
بعد مي گويم: " اصلاً آمديمو پس فردا هواپيمايم سقوط کرد و من مردم ! آنوقت چکار کنم؟ واي! من دلم برايت خيلي تنگ مي شود حتي براي يک روز ، و تو باز هم هيچ نمي گويي و تنها، خطوط دو سمت لبت عميق تر مي شوند .
مي گويم: "هيچ گاه زود تر از من نمير!" و به چشمانت نگاه مي کنم .نگاهت نگران مي شود! چرايش را نمي دانم. مهم اين است که اينجايي ، چه مهرباني ...
فرداي همين شب پليس راه خبر مي دهد که در جاده حادثه اي رخ داده . که باران زمين را لغزنده کرده بوده و يک ماشين کنترلش از دست رفته است
تو الان ته دره در ماشين خوابت برده است و تنها آرزوي من اين است که درد نکشيده باشي . اطرافيانم مدام حرف مي زنند. همگي توي ماشين به سمت محل حادثه نشسته ايم و اطرافيانم خيلي حرف مي زنند. من امّا هيچ نمي گويم. از شيشه ي ماشين به دور دستهاي خاکستري باراني خيره شده ام که بوي تو را مي دهند و در اين فکرم که چقدر خوشحالم که ديشب به تو گفته ام که ...
♥چقدر دلم برايت تنگ مي شود♥
لینک ثابت نوشته شده در 87/05/30ساعت 8:4 PM توسط A07 |
*********************************************************************
♥♥♥♥♥♥♥
*********************************************************************
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنید
می رسد روزی که مرگ را باور کنید
می رسد روزی که تنها در کناره قبر من
شعرهای کهنه ام را ازبرکنید

♥♥♥♥♥♥♥
*************************************************************
امروز بارون بارید
زمین من و کشوند زیرش.کشوند تا بارون خیسم کنه.خیسه تشنگی.تشنگیه عشق.
بارون بارید.تا تیکه های دلم توی سیل تنهایی شناور بشن.
یه قطره ی بارون خورد به چشمم.خواست گریه رو یادم بندازه
اما چشمای من سال هاست که خشکیدس.
بارون خجالت کشید.شرم رو برای خودش بهترین همراه دونست.
کاش بارون می دونست که تنهایی من بیشتر از همه ی تنهایی هایه تک تک قطره هاشه.
کاش می دونست اون کسی که زیرش داره خورد میشه زخمیه.زخمیه غم روزگار.روزگاری که همش تنهایی رو براش به ارمغان گزاشته.
بارون هیچ وقت ندونست که قطره هاش روحم رو آروم میکنن...
اما جسم زخمیم رو داغون و داغون و داغونتر.بارون ندونست که منه بارونی تشنه ی اون نیستم.
من تشنه یه پروازم.اما پرواز بی همراه؟؟؟
برایه همین میرم زیره بارون تا بالام خیس بشن.تا تنها از این زمین سفر نکنم.
بارون امرز فریاد زد.فریاد زد و گفت: فریاد کن.فریاد کن.فریاد کن
منم گفتم:کودوم اسم رو؟؟
بارو ساکت شد!دیگه هیچ رعدی سینه ی آسمون رو نشکافت.
آسمونی که همیشه برای من ابر بود.ولی من باز هم مثل دیروزها میخوام که تو اون یک ستاره داشته باشم.
بارون بازم زد.زمینم خیس شد.اما خیسه شرم.زمین خجالت میکشید.اون نمی تونست سنگینی غمم رو رو خودش تحمل کنه.
من داشتم میرفتم تویه دل زمین.تا برای همیشه تنها بمونم.
تا دیگه بارون اشکام و پنهون نکنه.تا دیگه هیچ برکه خشکی زیره پاهام نشکنه.شکستنی که همیشه آرومم میکرد.شکستنی که بغضم رو میشکست.شکستنی که صداش صدای شکست دلم رو بیصداتر جلوه میداد.شکستنی که...
تنها زمین من و به آغوش کشید.آغوشی سرد!!اما من آغوشی گرم می خواستم.گرمیی که حتی قطره های بارن هم داشتند.
زمین من و به آغوش کشید تا شاید اشکای من سیرش کنه.اما نکرد!!
چون خشکیده بودند.
بارون بازم داشت میزد.اما من دیگه زیرش نبودم.
داشتم می نوشتم.ولی بازم قطره هایه بارون ریختن رو دستام!!
آره موهام خیس بودن.ولی بازم نوشتم...
و بازم می نویسم...
لینک ثابت نوشته شده در 87/05/18ساعت 9:11 PM توسط A07 |
پاییز
کجایی که دلم شکستس.بارونه تو میخوام.
بازم دلم گرفت و رفتم تو پارک قدم بزنم.می خواستم برگایه پاییزی هم بغضم بشن.با صدایه شکستنشون بغضم و بشکنن.تا گریه کنم.
الان که دارم مینویسم.اشکام قیام کردن میخوان آزاد بشن.می خوان رها بشن.بی خبر از این که سرازیریه صورتم خاکیه.اونا با اومدنشون میشورنشون. می شورن تا به لبام برسن
تا خنده هام و...
اما پاییزی در کار نبود.باروونی در کار نبود.
اما اشکایه من بودن.دل شکسته یه من وجود داشت.بغض داشت من و می سوزوند
ولی هم بغضی نبود...
آسمون...
*************************************************************
دست خط خودم...
(نظرتون برام مهمه)
باران
بزن
وجودم را تو خاکی کن
باران
بزن
تو آزادم کن
مرا غرق در زمینم کن
اشک را در من ببین
حال نقابی از شرم بر خود بگیر
باز هم بزن
خون من را بشوی
زمین را تشنگیست
با خون من
تو
سیرش کن
...
باران
سوختنم از یاده توست
باران
بیا.وجودت را بر من بزن
پشتم ببین
زخم روزگار. ببین
باز هم بزن
آرامشم با درد رگباره توست
باران
بزن
برگها شکسته اند
صدایش را من شنیدم
صدا را تو نابود کن
...
دل من نیز شکستند
باران.باران
با توام
این صدارا چه خواهی کرد؟
باز هم زدن
تنها ماله تو
باران بزن.باران بزن
...
(اکه بخواین.باز هم برای بارون کیگم)


لینک ثابت نوشته شده در 87/04/29ساعت 7:57 PM توسط A07 |


*********************************************************************



ادامه مطلب
لینک ثابت نوشته شده در 87/04/02ساعت 12:33 PM توسط A07 |
بیش از عشق بر تو عاشقم
when I am with you it is as if
آن گاه که با توام
I were a flower opening up my petals life
چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند.
when I am with you it is as if
آن گاه که با توام
I were the waves of the ocean
چون امواج اقیانوس هستم
crashing strongly against the shore
که توفنده وسرکش بر ساحل می کوبد.
when I am with you it is as if
آن گاه که با توام
I were the rainbow after the strom
چو رنگین کمانی بعد از توفانم
proudly showing my colors
که پر غرور رنگها یش را نشان می دهد.
when I am with you it is as if
آن گاه که با توام
Everything that is beauiful surrounds us
گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است.
This is just a very small part of how wonderful I feel when I am with you
این تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.
Maybe the word love was invented to explain
شاید واژه عشق را ساخته اند
the deep all-encompassing feelings That I have for you
تا احسا س چنان عمیق و هزار سوی من به تو را بیان کند.
but somehow it is not strong enough
اما باز هم این واژه کافی نیست.
But since it is the best word that there is
با این همه چون هنوز بهترین است
Let me tell you a thousand times that
بگذار بگویمت هزاران بار که
I love you more than Love
بیش از عشق بر توعاشقم.
I Love You More Than Love
بیش از عشق بر تو عاشقم
when I am with you it is as if
آن گاه که با توام
I were a flower opening up my petals life
چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند.
when I am with you it is as if
آن گاه که با توام
I were the waves of the ocean
چون امواج اقیانوس هستم
crashing strongly against the shore
که توفنده وسرکش بر ساحل می کوبد.
when I am with you it is as if
آن گاه که با توام
I were the rainbow after the strom
رنگین کمانی بعد از توفانم
proudly showing my colors
که پر غرور رنگها یش را نشان می دهد.
when I am with you it is as if
آن گاه که با توام
Everything that is beauiful surrounds us
گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است.
This is just a very small part of how wonderful I feel when I am with you
این ها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.
Maybe the word love was invented to explain
شاید واژه عشق را ساخته اند
the deep all-encompassing feelings That I have for you
تا احسا س چنان عمیق و هزار سوی من به تو را بیان کند.
but somehow it is not strong enough
اما باز هم این واژه کافی نیست.
But since it is the best word that there is
با این همه چون هنوز بهترین است
Let me tell you a thousand times that
بگذار بگویمت هزاران بار که
I love you more than Love
بیش از عشق بر توعاشقم.
لینک ثابت نوشته شده در 87/03/06ساعت 12:20 PM توسط A07 |


در عشق خودم سوختم
سوختم و آموختم
بی وفایان در جهان
عاشقی راز خود اندر دل بدار
خود را ارزشمند بدار...
لینک ثابت نوشته شده در 87/03/04ساعت 12:18 PM توسط A07 |
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود
تنگ بلوري دلت درست مث دل من
کلي لبش پريده بود همش پره ترک بود
وقتي که عاشقم شدي چيزي ازم نخواستي
توقعت فقط يکم عاشقي و نوازش و کمک بود
چه روزا که با هم ديگه مسابقه گذاشتيم
که رو گل کدوممون قايق شاپرک بود؟
تقويم که از روزا گذشت دلم يه جوري لرزيد
راستش دلم خونه ترديد و هراس و شک بود
ديگه نه از تو خبري بود و نه از آرزوهات
قحطي مژده و روزاي خوش و قاصدک بود
يادم مياد روزي رو که هوا گرفته بود و
اشکاي سرخ آسمون آروم و نم نمک بود
تو در جواب پرسشم فقط همينو گفتي
عاشقيمون يه بازي شايد الک دولک بود
نه باورم نميشه که تو اينو گفته باشي
کسي که تا ديروز برام تو گل دنيا تک بود
قصه با تو بودن و مي شه فقط يه جور گفت
کسي که رو زخماي قلبم مث نمک بود...

*********************************************************************

*********************************************************************
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو

******************************************************

******************************************************
شیطان عاشق خدا بود ... می خواست تنها عاشقش باشد ... فریاد زد ... خدا نفهمید ! . . . خدا بزرگ بود ... می خواست عاشقی کند ... آدم را آفرید! . . . سالها پیش آدم خدا را از یاد برد ... آدم عاشق شیطان شد ! این وسط خدا تنها ماند ... به همین سادگی
لینک ثابت نوشته شده در 87/03/03ساعت 1:6 PM توسط A07 |






